تبليغاتX
به نام خالق هستی
به نام خالق هستی

زندگی کن

سلام...

خوبین؟؟خوش میگذره؟؟

اول از همه می خوام تشکر کنم از همه ی دوستان گلی که توی این مدتی که من اپ نکرده بودم اینقدر به من لطف داشتن و با نظرات خوبشون منو همراهی کردن..ممنون

یه مدتی بود اپ نکرده بودم یکم سرم شلوغ بود... دلم براتون خیلی تنگ شده بود

 توی این یه ماه اخیر اتفاقای خیلی خوبی افتاد یکیش این بود که رباتم تموم شد.هوراااااااااااالبخند

بعدشم مدرسه و دیدن دوستام و....

واما!!

فردا پانزدهم مهر ماهه که تولدمه!!!!....یه حس خوبی دارم.تولدم مبارک

 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
 
۱۷ ساله شدم!!

راستی فردا سالروز تولد سهراب سپهری هم هست....روحش شاد...

 خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت
 پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند

 هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد  
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك         
 آشتي خواهم داد    
 آشنا خواهم كرد    
 راه خواهم رفت    
 نور خواهم خورد   
 دوست خواهم داشت   

دورها، آوايي ست كه مرا مي خواند

اتاق خلوت پاکی است

برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد...

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم!!!

هر كجا هستم باشم،آسمان مال من است



نه تو مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند آه از آیینه دنیا که چه خواهد کرد به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شده ست تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه خواهد کرد گنجه دیروز پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف بسته های فردا همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه ولیکن خالی ست ساحت سینه پذیرای چه کسی خواهد بود غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقی ست تا خدا مانده ، به غم وعده این خانه مده.

 یه داستان کوتاه آموزنده:

مرد مسنی به همراه پسر ٢٥ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندليهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢٥ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هيجان پسرش را تحسين کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنيدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ٥ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکيد. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکيد. زوج جوان دیگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: " چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنيد؟!" مرد مسن گفت: " ما همين الان از بيمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولين بار در زندگی می تواند ببيند!" نتيجه اخلاقی داستان: "آيا بدون دانستن تمام حقایق نتيجه گيری کردن عادلانه است؟

چه حکایتیه این قضاوت...


"من اکنون احساس می کنم،بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده ترکه تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین."

دکتر علی شریعتی

خدایا شکرت

 هر کجا در این کره ی خاکی که هستین دلتون خوش ...

یاعلی

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت توسط مریم| |
كوله بار برببنديم!

شايد اين چند سحرفرصت آخرباشد!كه به مقصدبرسيم، بشناسيم خدا و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم، ميشود آسان رفت ،ميشود كاري كرد كه رضا باشد او .ای سبکبال در این راه شگرف ، در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت ، هرگز از یاد نبر من جامانده بسی محتاجم...

«سعی نکن انسان موفقی باشی، بلکه سعی کن انسان ارزشمندی باشی.»  

                                                                                                                 آلبرت انیشتن

یه داستان کوتاه...

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد . در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد . او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد … پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است! در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

به من بگو سراغت را از کدام ستاره بگیرم؟ آخر می گویند... شبها تو زلف ستارگان را می بافی و با بوسه ای زرین به گونه هاشان، رنگ طلایی به آنها می بخشی! به من بگو سراغت را از ساحل کدام دریا بگیرم؟ آخر می گویند هر روز... سوار بر موجها می آیی و ساحل بی قرار را در آغوش می کشی! به من بگو از کدامین ابر از تو خبر بگیرم! آخر می گویند تویی بهانه ی گریستن ابرها! می گویند ابرها وقت خداحافظی با تو بی تاب می شوند و بی قرار! به من بگو سراغ تو را از کدامین طلوع بگیرم؟ از کدامین غروب؟ آخر بگو رقص شمشادها را کِی به نظاره می نشینی؟ آواز بلبلان را کِی گوش جان می سپاری؟ راستی... تازگی ها فهمیده ام که چرا نرگسها همیشه مستــند... آخر تو راز هستی را در گوششان نجوا کرده ای! تازه فهمیده ام که چرا خورشید همیشه تابنده است... آخر، رنگین کمان نفس های تو آن را جان بخشیده است! هر آدینه که از راه می رسد... بیشتر می شود دلتنگی این دلِ تنگم... حافظ هم دیگر بی تاب تر از پیش است چند وقتی ست که هر بار تفألی می زنم به او می نالد از دلتنگی... می گرید از رنج فراق... فقط این را به تو می گویم... تازگی ها دیگر اینجا حتی نفس هم نمی توان کشید! تازگی ها اینجا همه سرمشق های تو را از یاد برده اند! تازگی ها اینجا حتی باران هم نیامده!

ببار باران بنام هرچه خوبیست. . .

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

 

 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت توسط مریم| |
 سلام..

خوبین؟؟

نماز روزه هاتون قبول..

خیلی می خواستم زود تر از این آپ کنم ولی هر مطلبی که می خواستم بذارم توی وبلاگم به نظرم خیلی کیلیشه ای اومد این شد که گفتم بیام و همجوری خودم یه چیزایی بنویسم...

این روزا روزای قشنگیه... خیلی پر مشغلس..هر روز کلاس...

10 روز هم که از ماه رمضون گذشت ولی خیلی زود گذشت..خیلی این ماهو دوست دارم یه احساس خوبی تو این ماه دارم...

دلم بد جور برای مدرسه تنگ شده ...

بچه ها می خوام یه کاری بکنم که خیلی بیشتر از خیلی احتیاج به دعا دارم ...واسم دعا می کنین؟؟

 راستی نظرتون درباره ی آهنگ وبم چیه؟؟؟

خیلی حرف برای گفتن داشتم ولی همش یادم رفتفقط از خدا می خوام هر کجا که هستین دلتون خوش باشه...

هیچ وقت حرفی که از ارزشت کم میکنه رو به زبان نیار...        حضرت محمد (ص)

یاعلی......

 

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت توسط مریم| |

 

فضا از بوی بهار پر است زندگی از این همه بخشش آسمان

 سرمست است  ثانیه ها در درخشش خورشید لبخند می زند

چه ثانیه ها کم داریم برای لبخند زدن؟؟؟

 

میلاد باسعادت امام زمان (عج)مبارک.

 

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد

روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم ...

"احمد شاملو"

خوشبختی از درون خودتان می آید، نه از کس دیگر.

 

اللهم عجل ولیک الفرج

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت توسط مریم| |
 

وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه یأس می آید ...

وقتی یک تفاوت ساده در حرف ، کفتر را به کفتار تبدیل می کند ...

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه ی بی طرفی مثل نان دل بست ...

نان را از هر طرف ک بخوانی نان است ...

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني

ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.

 یاعلی

 

 

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت توسط مریم| |